آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرسان

چهار شنبه سور ی و سال تحویل

1392/5/7 13:17
نویسنده : مامان سونی
193 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسمل گلم وای تنم میلرزه یاد این روزا میافتم بددددددددددددددد بود واقعاگریهگریهروز سوم زایمانم بابایی و مامان جون بردنت دکتر اخه پسر وقتی به دنیا اومدیی همه جا تعطیله دم دم ای عید هیچ جا باز نیست همه تو حال و هوای عیدن قربون خدا برم تو رو عیدی به ما داد خددددددددددددددددایا شکرت .همه دکتر نوزادان بسته بودن رفته بودن مرخصی برده بودنت پیش دکتر رحمان نزاد اونم بعد از معایینه گفته بود زردی داری بابایی زنگ زد گفت باید بستری شه منو میگی قلبم اومد تو دهنم نگرانبه هر کی فکر میکردم زنگ زدم که ببینم چکار کنم با این حال بدم و درد شدید گفتم جلال ببریم بیمارستان واسه بستری تو راه فقط اشک بود که می اومد پایین همه مردم تو کوچه خیابون شاد وخوشحال بودن همه جا پر از اتیش و ترق تروق بود کلافهرفتیم بیمارستان گفتن بستری شی بهتره زردی برای مغز ضرر داره من رفتم تو بخش نوزادان ااااااااااااااااااه تعجباز 4 نفری که زایمان کرده بودیم 3 تاشون اونجا بودن پرستار ه گفت لختت کنم تا وزنت کنن وای چه صحنه بدی بو عین بید میلرزیدی فدات بشمممممممممممم عزیزم ناراحتوزنت 2650 شده  بودی ازت خون گرفتن مردم و زنده شدم و برای سرم وصل کردن پا ودست تو داغون کردن رگت پیدا نمیشد منم که فقط گریه می کردم مامان ای دیگه دلداری ام میدادن که چیزی نیست مال مام همین طوری بوده مامانم برگشت خونه بابایی هم از من بدتر بود ولی غرور مردونش اجازه نمیداد که مثل من باشه شب بدییییییی بودم انشالله هیچ وقت تکرار نشه گذاشتنت تو دستگاه الهییییییی بمیرم گرمت شده بود و بی حال بودی درجه زردی ات 15 بود اون شب واسم صد سال بود تا صبح پلک رو هم نذاشتم از ترسم مراقب بقیه بچه هام بودم مامانشونو بیدار میکردم اگه گریه میکردن 2 ساعت یه بار بهت شیر میدادم اماااااااا سال تحویل که هر سال با قران مامان بابام شروع میشد امسال این طوری تو بیمارستان ولی بازم خدایییییا شکرت که مریضی ات یه دوره کوتاهه میگذره بیچاره نینی های که  ناراحتی قلب یا سرطان دارن بیچاره مامان بابا هاشون واسه همه دعا کردم همه زود خوب شن هیچ مریضی تو تخت بیمارستان نمونه آمیییییین بعد بع پرستا را تبریک گفتم بعد به مامان جون و بابا جون زنگ زدم از طرف توام.بعد به کاکه و مامان بابا زنگ زدم تبریک گفتم و من و بابایی از اینکه امسال پیشمون هستی واقعا خوشحالیم 2 شب و 3روز بیمارستان بودیم زردیت 8 شده بود مرخص شدیم رفتیم خونه همه بودن مامان جون دایی سینا و علی و مامان بابایی و عمه ها سیران و بهار و سانیا و کوچکترین عضو خونواده بابایی پسر عمه مارتیا که اونم پارسال عید خدا به مامان باباش هدیه داد تو خونه ام به توصیه دکتر پور حسین واست دستگاه گرفتیم تا 6روز قربونت بشم اولین عیدی اتو دایی علی یه لدر شارزی خریده بود بابام نقدی پول داد و عمه بهار یه سرهم لی خریده بود دستشون درد نکنه اینم عید ما 13 بدر به خاطر تو نرفتیم چون عموی بابایی سکته قلبی کردن بابا اغا وعمه هام نرفتن در نتیجه ما هم 13 بدرمون تو خونه بود انشالله امسال میریم گللللم زندگی نو من قلبماچدوووووووووووست دارییم از اعماق وجودمان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان آنیتا
11 مرداد 92 3:11
ایشالا که هیچ نی نییی هیچ موقع مریض نشه وقتی واکسن آنیتارو میزدن خیلی ناراحت بودم بعد با خودم گفتم پس اون مامان باباهایی که نی نی هاشون مریضن چی میکشن خدا همشونو شفا بده